دو نوع تمدن شرقي و غربي، پس از آن بيشتر شد، و بهطور روزافزوني افزايش يافت، چندان كه پس از اندك زماني مقايسهٴ ميان آن دو سودي نداشت. مقايسهٴ دو چيز كه اين همه از يكديگر بدورند، ديگر لطفي ندارد. از اينرو، اگر قرار باشد كه من تاريخ خود را تا پس از سدهٴ شانزدهم ادامه دهم، ديگر به پيشرفت شرق نخواهم پرداخت، بلكه گزارش خود را به غرب منحصر خواهم كرد.
حال، بگوييد كه اين جدايي چگونه آغاز شد، و چگونه داشت آغاز ميشد، چگونه اتفاق افتاد كه پس از آن كه ملل شرق و غرب تا رستاخيز با هم طي طريق كرده بودند، در آن نقطه از هم جدا شدند، شرقيان در همانجا ماندند، يا آنچه را كه آموخته بودند به فراموشي سپردند، و غربيان هرچه سريعتر در طريق كشف به پيش تاختند؟ توضيح آن بسيار ساده است. مردم شرق و غرب در معرض آزمايش بزرگ آيين مدرسي قرار گرفتند، مردم غرب از آن به در آمدند، ولي شرقيان شكست خوردند. غربيان علاج را يافتند، يگانه علاج، يعني روش تجربي را؛ مردم شرق آن را نيافتند، يا آن را كاملاً نشناختند، يا از پذيرفتنش غفلت كردند. خوانندهٴ كنجكاو ممكن است باز بپرسد: چرا مردم شرق علاج را نيافتند؟ پاسخ دادن به آن غيرممكن است. مورخ ميتواند تا حدي اعمال مردم را تحليل كند، او نميتواند آنها را توضيح دهد. او ميتواند نشان دهد كه مردم غرب به تدريج روش تجربي را با موفقيت فراوان و در مورد مسايل بسيار گوناگون به كار بردند، او همچنين ميتواند نشان دهد كه مردم شرق در اين كار شكست خوردند و به جاي پيشرفت درجا زدند. آيا توضيح آن شايد اين باشد كه مردم شرق، يعني مسلمانان، به حد پيشرفتشان رسيده بودند، و آنان مانند كودكان با استعدادي بودند كه با موفقيتهاي پيشرسشان دنيا را به اعجاب واميدارند و بعد از آن ناگهان متوقف ميشوند و روزبهروز كمتر مورد توجه قرار ميگيرند، در حالي كه ديگران، كه در آغاز درخشش كمتري داشتند، از ايشان بسيار جلوتر ميروند؟
توضيح واقعي هرچه باشد، تفاوت اساسي ميان شرق و غرب اين است كه دومي آيين مدرسي را مغلوب كرد، در حالي كه اولي نتوانست. كيپلينگ گفت: ((شرق، شرق است و غرب، غرب، و اين دو هرگز به هم نميرسند)). من اهميت واقعي اين مطلب را متذكر شدهام. اين مسئله چندان مربوط به خوي و مزاج نيست، چون در غرب كساني با خوي شرقي وجود دارند (مثلاً مدرسيان اخير)، و برعكس. اين امر مربوط به روش بنيادي است. مردم تا وقتي كه در طرق مختلفي حركت ميكنند، ممكن نيست به يكديگر برسند، ولي كافي است كه مسيرشان تغيير داده شود، يعني يك راه را تعقيب كنند، در آن صورت به احتمال زياد به هم ميرسند. مثلاً، تا جايي كه رسالت فكري بشريت مورد نظر است، ژاپن هرچه بيشتر بخشي از غرب ميشود.
برعكس، برخي ملتهاي اروپايي كه مباحثه را بر تجربه ترجيح ميدهند، شرقزده شدهاند.